پتو انگار سردش بود که پیچیده بودمش لای دست و پایم و خودم رویش خوابیده بودم.با پیراهن ِ سفیدم با آن کبوتر های ریز و آزاد روی پتوی آبی رها پرواز می کردم ، انگار آسمان را آورده بود توی اتاق
باید پیدا کنم پاکی دست هایت را، در پیچ پیچ ِ پِیچک های پیچان ِ روزهای پیچ در پیچ ؛ وقتی که می رویند و سبزی شان از اخرایی ِ دیوار ِ خانه ای قدیمی ، توی شرجی ِ هوای رشت بالا می رود.