Wednesday, September 23, 2009

The Experience of Darkness-22

خطوط دست من، حضور نور تو


The Experience of Darkness-21


باید که لمس کنم، حجم بی نهایتت را در امتداد دوست داشتن های مکرر


Tuesday, September 22, 2009

The Experience of Darkness-20

جیغ


The Experience of Darkness-19


بازی عجیبی بود ، بازی شبانه دست های من و تن تو


The Experience of Darkness-18


تلنگری به تنگ کوچک عاشقانه هایم


The Experience of Darkness-17


عینک خوشبینی های کودکانه



The Experience of Darkness-16


باور کن

هیچ نگاهی زیر سقف

با صدای باران

خیس تر از من نبود


The Experience of Darkness-15


پتو انگار سردش بود که پیچیده بودمش لای دست و پایم و خودم رویش خوابیده بودم.با پیراهن ِ سفیدم با آن کبوتر های ریز و آزاد روی پتوی آبی رها پرواز می کردم ، انگار آسمان را آورده بود توی اتاق


Monday, September 21, 2009

The Experience of Darkness-14


مرا غزلواره های دستانت ، شاعر کرد


The Experience of Darkness-13


دردی در من است از ابتدای بودن ِ هستی ، درد ِ بودن


The Experience of Darkness-12

بگذار سرک بکشد ، احساسم، از گوشه های نورانی تو


The Experience of Darkness-11


نوری آویخته از شب های من

که صبح را فریاد میزند لابه لای ستاره ها

تا به زمینم برسد

از راه های ساده دوست داشتن

و بوسه های مکرر


Sunday, September 20, 2009

The Experience of Darkness-10


از عبور پله های آسمان

می رسم به خواب های کهکشان

دورتر، یک ستاره گریه می کند برای ماه

Saturday, September 19, 2009

The Experience of Darkness-9


در من خورشیدی ست که قرن ها خاموش خفته



The Experience of Darkness-8


باید پیدا کنم پاکی دست هایت را، در پیچ‌ پیچ ِ پِیچک های پیچان ِ روزهای پیچ در پیچ ؛ وقتی که می رویند و سبزی شان از اخرایی ِ دیوار ِ خانه ای قدیمی ، توی شرجی ِ هوای رشت بالا می رود.


The Experience of Darkness-7


موازنه می کنم ، خودم را با خودم، وقتی تو نیستی، وقتی نورت نیست، وقتی سیاهی از سایه دست هایم بالا می رود و روی انگشتانم می نشیند.

The Experience of Darkness-6


تو، نزدیک تر از همیشه، نورت، میان دست های من ، جهانم را روشن می کند


The Experience of Darkness-5


نور بی نهایتی ، در حجم دست های کوچکم