Tuesday, September 22, 2009

The Experience of Darkness-15


پتو انگار سردش بود که پیچیده بودمش لای دست و پایم و خودم رویش خوابیده بودم.با پیراهن ِ سفیدم با آن کبوتر های ریز و آزاد روی پتوی آبی رها پرواز می کردم ، انگار آسمان را آورده بود توی اتاق


1 comment:

  1. می بینم که سحر خانومی کار جدید شروع کردی.. دختر چرا دنبال کارتو نمی گیری؟ چرا فضاتوباز تر نمی کنی؟ چرا دنبال نمایشگاه زدن نیستی؟واقعن حیف میشیها دخترجون.یک کم به فکر زندگیت باش. نمایشگاه زدن نه تنها اسم خوبی برات میذاره که فضاتو باز میکنه و تجربه تو بیشتر.کز کردی گوشه خونه که چی بشه؟ آخه چرا دنبال نمایشگاه نیستی؟چرا دنبال شناخته شدن نیستی؟
    هزارتا آدم خیلی معمولی تر از تو بدون هیچ ایده خاصی دارن رشد می کنن و پیشرفت می کنن.
    امیدوارم سحر موفقیتتو ببینم.
    میدونم یک کم شرایطتت سخته
    ولی باید سعی کنی همه چیز رو شکست بدی
    حتی اگه شده ترس خودتو
    سحر پاشو واستا
    دنیاببین.برو سفر.دنیا برای تو حداقل خیلی بیشتر از اینهاست
    اون سحر قدیما باش
    خوشحال
    شاد
    سحر چی باتو اینکار کرده که اینقدر سرد و ساکت شدی
    چی جلوتو گرفته؟
    نمایشگاه زدن حتی که برات موفیقت نداشته باشه رخوت رو ازت می گیره

    ReplyDelete